پرسش تفکربرانگیزودر برگیرنده ای است. سوالی است که ذهن بسیاری از فیلسوفان و متفکران و هنرمندان را به خود مشغول داشته و می دارد. آنها پاسخی قطعی به این سوال نمی دهند هرچند  می توان از سخنان شان  که در پرده ای از ابهام و خیال است به نتیجه ای رسید. اما در هر صورت این هم هست که مخاطب شان را به تفکر واندیشته واداشته و نشانه هایی از چرایی دوستی وطن به ایشان نشان داده اند . برخی مانند فردوسی بزرگ در وصف دوستی ایران کار را به حد اعلا درجه ایثار رسانده و گفته اند:

چون ایران نباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

 

مولانا جلال الدین  به طور تمثیلی ازخود یا از خالق خود می پرسد :

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

و یا در ادامه می پرسد:

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم

آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم

مولانا نیز در این جا تفسیر دیگری از قرآن می کند. می گوید وطن اصلی ما همانجایی است که خداوند ما را از جنسش آفرید.

درقرآن کریم آمده است :

( ان مثل عیسى عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون)‏ 
همانا مثل خلقت عیسى علیه السلام در خارق العاده بودن به امر خدا مانند خلقت آدم بوده است که خدا او را از خاک آفرید پس بدان خاک گفت‏ بشرى به حدکمال باش هماندم چنان گردید.(1)

این نص صریح قرآن است.که می گوید (خداوند انسان را از عنصر خاک آفرید و بدان جان داد)،

 حافظ شیرین سخن در تایید قرآن می فرماید:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند// گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند.

در این جا میخانه و پیمانه را باید به معنی استعاری محیط زیست و روش زندگی انسان فهمید.

  سخن شیرین خیام باز هم یاد آوری می کند که :

پایان سخن شنو که ما را چه رسید// از خاک برآمدیم و بر باد شدیم.

باز پیداست که خاکی که توسط باد به هوا برمی خیزد، پایان و انجامش دوباره همان خاک است.

  از همه این سخنان بزرگان ادب و فلسفه و هنر می توان نتیجه گرفت که ماهیت و منشاء اصلی ساحت انسان خاک است.

جسم انسان از همان جنسی است که قراراست بعد از گذشت چند سال پس از تولد، به همان جنس اولیه  بازگردد. پس می توان در ذات انسان میل نهانی بازگشت به اصل خود مشاهده کرد. به عبارت دیگرما ذاتن و خصلتن مایلیم به جنس اصلی خودمان که خاک است بازگریم.یا به عبارت درست تر دوست دار و دلتنگ همان خاکیم که از آن آمده ایم. اما چرا ما وطن را دوست داریم برای اینکه ما همان خاک تغییرشکل یافته ی خداوندیم. وطن خاکی است که از آن برآمده ، رشد کرده و بالیده ایم.

معانی که از حب وطن  و ملی گرایی مستفاد می شود  بیشتر سیاسی و اجتماعی است اما معنای واقعی  آن به  معناهای دیگر مترتب است . ما ذاتا با عناصر خواستگاهمان از یک جنسیم. در هر حالت وشکلی باز می خواهیم به اصل خود بازگریم. و اصل ما همان خاکی است که از آنجا آمده ایم. دنبال هویت وجودی گشتن یا دوستی وطن از همین مطلب نشات می گیرد که انسان نتوانسته است تا کنون به این راز وجود خود پی ببرد و مرتب به خواستگاهش می اندیشد و از خود سوال می کند که چرا خواستگاهش را دوست دارد.

بسیار پیش آمده است  که یک ماه و یکسال یا بیشتر در خارج از موطن و جای تولد خود زندگی کرده ایم . به شدت دلتنگ آن محل شده ایم. خوا سته ایم هر چه زود تر به موطن خود بازگردیم. نفس خاک زادگاه با ما سخن می گوید. بوی خاک زادگاه با انسان حرف می زند.  مناسبات مردم مرز و بوم آشناست. زبان عادات مناسک و همه همه آشنا و جزیی از وجود انسان می شود. پس ما تن خود را  عزیز و دوست میداریم.  در واقع به دنیا آمدن با محیط زندگی و معیشت دو روی یک سکه اند و هرگز از هم جدا نیستند.

 

 

منبع (1) : کلام اسلامی حوزه های تخصصی. حسن علیدادی سلیمانی 1379 شماره 35

چاپ شده در روزنامه شرق شماره 3515 دوشنبه 11 شهریور1398